سلام بر آموزگار شیطان....
اگر این گونه هم نیست
صدای نشنیده و نگاه ندیده ام را به خاطر نمی آوری
باز هم سلام!
طاقت شنیدن داری؟!
که اگر نداشته باشی
طاقت گریه هایت را ندارم!
می خواهم بغضی که مدتهاست در گلوی عاشقان زندانی شده را رها کنم!
و بگذارم برود دنبال کار خودش
البته کاری به جز گریاندن تو ندارد!
اما چه کنم که دلم طاقت گریه هایت را .....
نمی دانم تو چگونه طاقت گریاندن پیدا کرده ای
و نمی خواهم آن را یاد بگیرم
آخر بی انصافی تا این حد را یارای هضمم نیست
با این که سنم به آغاز عاشقی قد نمی دهد هنوز...
ولی خوب فهمیده ام که عشق
چه کلک بزرگی را سوار می کند
وقتی همزمان چندین نفر را به تو سرگرم کرده است!
خوب شد شناختمش!
و گرنه تو را هم نمی شناختم!
خودت که می دانی همیشه طاقت عاشقی را تاب کرده ام و از این بابت به خود می بالم
که حداقل طعم دل شکستن را چندین بار نچشیده ام
نمی دانم تو چگونه از این کار لذت می بری
ولی بدان که آنان هم تورا می شناسند!
و تنها به حرمت عشق است که دست به سرت نکرده اند
اینها را گفتم
تا بیخودی
نام لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد را خراب نکنی
حساب خودت را از آنها جدا کن!
که بد جوری میان نفرت و دورویی گیر کرده ای
و اگر مجنون این گونه بود و یا فرهاد شیرین را هم عاشق می شد
شیرین و لیلی هم طاقت عاشقی را تاب می کردند!
چه برسد که تو حتی به درستی فرهاد شیرین و مجنون لیلی هم نباشی
ببینم خودت خودت را می شناسی؟!
فکر کنم تو سایه ی شیطان باشی!
نمی دانم مطمئن نیستم
شاید هم تو شیطان را فریب داده ای !
ناراحت که نمی شوی از دستم؟!
این بغض مدتهاست که در گلویم گیر کرده بود
و تنها شامل تو می شد
که شکستمش !
حالا وجدانت را بردار و از جلوی چشمانم دور شو!
که هنوز هم طاقت گریه هایت را ندارم!
آنطور هاج و واج نگاه نکن!
با تو هستم آری!
خودت میدانی
که اشتباه نمی کنم......
پیله تنهایی
همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد، همیشه دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد، همیشه چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ، همیشه احساسی بود که مرا درک میکرد حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند و نه طبیبیست که مرا درمان کند همیشه دلتنگی بود و انتظار ، همیشه لبخند بود و به ظاهر یک عاشق ماندگار امروز دیگر مثل همیشه نیست ، حس و حال من مثل گذشته نیست امروز دیگر مثل همیشه نیست ، من هم طاقتی دارم ، صبرم تمام شدنیست شاید اگر مثل همیشه فکر کنم ، هیچگاه نخواهم توانست فراموشت کنم همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ، همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ، بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود! آری عشق های این زمانه همین است ، زود می آید و زود میگذرد... تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ، تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم همیشه کسی بود که به درد دلهایم گوش میکرد ، همیشه کسی بود که اشکهایم را از گونه هایم پاک میکرد ، اینک من مانده ام و تنهایی ، ای یار بی وفای من کجایی ؟ یادی از من نمیکنی ، بی وفاتر از بی وفایی ، بی احساستر از تنهایی دیگر نمیخواهم همیشه مثل گذشته باشم ، میخواهم آزاد باشم ، میخواهم دائما پیش خودم بگویم که تا به حال کسی مثل تو را در قلبم نداشتم مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکندودیگری را می کشد مرا رها مکن من خسته و بی هـــدف در کــوچه هـــای غربت ســـر گـــردانـــم فـــضای شهر را غبار غربت ویاءس فرا گــرفــتـه دیــگــر خــسـته شده ام به دیواری سرد و سیاه تکیه می دهم اما سایه ام مرا کشان کشان دنبال خو می برد آخر مقصد و راه من کجاست هیچ کسی نیــست انــگار درایــن هــمــه بــا هم غریبند همه همانند سایه ای ســیــاه با شـتـاب از کـنـار هم می گذرند و خود را در گورسـتــان تـاریـک خـانـه هایـشـان پـنـهـان مـی کـنـنـد و مــن و سایه ام همچنان سر گردان زمان سالهاست که در اینجا گم شده اسـت و برای کسی مهم نیست که دست شب چنان زغــال زمـیـن و آسـمـان را سیاه کرده است سایه ام مرا به زیر اتاقی روشن می برد انـگــار شـخصی آنجاست که به روشنایی علاقه مند است و پشت پنــجــره ایـسـتـاده و بـه بیرون می نگرد چشمانش برقی عجیبی از امید دارد بــا چــشـمـانــــــــم به او می فهمانم به کشمکش احتیاج دارم تا با دسـتــش غــبـار غـربــت و یاءس را از پیراهن روحم بتکاند پس عاشـقـانــه بــا او بــه راه مـی افــتــم تــــــــا شــــــــب را نــــــــــا بـــــــــود کـــــــنــــــیـــــــــــم. آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام آه اگر روزی نگاه تو مونس چشمان من باشد قلعه سنگین تنهایی چهار دیوارش زهم می پاشد به مهربان ترینم! عزیزم ساعت نمی گذرد و من بی جهت برای دیدنت چشم به ساعت دارم ... بغضی سنگین گلویم را می فشارد تا تمام دردهایم را بی تو گریه کنم! حس و حال عجیبی دارم که اگر قرار بر بازگو کردنش باشد جز این که کلافه ات می کند کار دیگری از پیش نمی برد هنوز آن قدر ها بی رحم نشده ام که آرام شدنم را بر آشفتگی ات ترجیح دهم ... امروز آن قدر دلگیر بودم که آرزوی مرگ می کردم از اینکه حتی تو را برای درد و دل هایم ندارم! صدای گریه هایم تمام اتاق را برداشته بود همان طور که صدای قدم هایت که دورتر می شدی تمام قلب مرا ... فرشتـــــه ی لحظه های دلتنگی من! گناه شاعره ی تنها جز دلتنگی هایش چه بوده که باید به دوری ِ تا همیشه ات محکوم باشد ... برایم دلتنگی چشمان معصومت را بیاور می خواهم تمام ثانیه ها را به زیبایی چشمانت گره بزنم ... عزیزترینم خسته تر از آنم که از دل مشغولی های بی تو بنویسم چون هیچ به صلاح مان نیست و عذابش دامن هر دویمان را خواهد گرفت ...
زیر درخت ها لب حوض درون آینه پاک آب می نگرند تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعر تو مگاه تو درترانه من تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپهر ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر به چشم همزدنی میان آن همه صورت ترا شناخته ام به خواب می ماند... روشا حرفهایم در هجای کلمات می ماسیدند،وتو سکوت میکردی به اندازه یک سطر بلند ،لب احساسم که ترک بر میداشت تو تنها میخندیدی!میخندیدی به من واین دل بیقرار و بی درمان.. میخندیدی به بلاهت این زندگانی پست که به تو فرق شادی و غم را نشان نداد...میخندیدی به دنیایی که برایت حکم قفس داشت ..میخندیدی و سودای پرواز را در سر می پروراندی...
با تو خواهم ماند.. طوفان سهمگینش به یکباره فرو نشست و دریای تلخ و مایوس کننده اش از آن تلاطم وحشتناک خود باز ایستاد.آرزوهای تاریک بار دگر روزنه ی نور امید را باز یافتند در کلبه ی دلم چه غوغای باشکوهی برپا شد بهار عشقم شکوفه های رنگین خود را بر روی خاک سرد و نمور می ریختند تا دیگر نشانی از تیرگی آن به چشم نخورد چه سخت و طاقت فرسا بود شکنجه های فراق ،چه غمگین بود زمانی که شاخه های امید یکی پس از دیگری شکسته می شد و بر روی قلب زخم خورده فرو می ریخت . چه آزادی بی معنایی بود زمانی که پرنده بودی اما پرو بال پرواز نداشتی. سیل حوادث چه ناگاه و چه بی رحمانه آدمی را به کام خود می کشد.بی خبر ماندن از کاروان عشق ، نگاه کردن به ویرانه ی دل، چشم دوختن به بی وفایی دنیا ، به یغما بردن عشقهای پاک و فراموش کردن الفبای عشق.... کابوسهای شوم به فراموشی سپرده می شوند و لحظات شیرین و ناب از راه میرسند لحظاتی که عشقش در وجودت غوغا می کند و آغوش سردت گرمای از دست رفته ی خود را دوباره احساس می کند. زبان دل چه بی پروا حدیث عشق را بر لب جاری می سازد، دیگر واژه ها بی تفاوت و سرد نیستند،دیگر آفتاب دل برای تابیدن بی میل نیست درد هجرانش ، درد نبودنش این دل دیوانه ام را دیوانه تر می کند. روح عاشقم را به قلب پاک او هدیه می کنم باشد که با پرتو نور عشقش در مقابل هجوم مهربانیش قرار گیرم . خدایا مگر می شود تمنای نگاهم را ندید گرفت؟مگر می شود آتشی که به جانم افکنده را به راحتی خاموش ساخت؟چطور ممکن است بهار شقابقهایم را به چشم ندید ؟ آنچه که سخت است آتش گرفتن سینه از عشق اوست موسیقی محبتش چه رویایی خلوت مرا پر هیاهو می کند اکنون تشنه ی نوشیدن شراب نگاهش هستم، نگاهی که حتم دارم دیگر هیچ زمانی برایم تکرار نخواهد شد، نگاهی که همه ی آرزوهای من در آن خلاصه شده است. چشم من در همه حال محو این نگاه خواهد ماند. خاطرات ترک خورده را از خود جدا میکنم و دل شیدای خود را دلیلی برای ماندن می دانم و تکه های بی جان دلم را با وجود او جان دوباره می بخشم. وای بر من ..وای بر من که چه کوچکم در مقابل اقیانوس عشق او نمی خواهم بوسه بر هیچ زنم و نمی خواهم احساسم آهنگ بدی به خود گیرد پس به آواز خسته ی گامهای من گوش فرا ده با تو خواهم ماند ای تک فانوس کوچه های تاریک قلبم . با تو خواهم ماند ای دلشوره ی شیرین من ... روشا! از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم عجیب هوای دیدنت را بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به سراغت نیامدم چون روح نبودی تا ببینی که چگونه تو خود گفتی که دنیا حالا از آن حرفهای و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی. لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

تو میرفتی و خود را به جریان سرنوشت می سپردی ومن در رویاهای شیرین قدم میزدم...
و تو باز میخندیدی!خنده هایت عرش را به لرزه در آورد.. در لحظه ای آسمان در آغوشت کشید و خداوند تنت را بوسید ...
تو رفتی و صدای خنده هایت برای همیشه در گلوی خاک خشکید ...خوابت آرام!آسوده! آبی !آسمانی!
پینوشت:باور کن سخت بود..برای تو نوشتن قلم را هم به گریه وامیدارد چه رسد به من ..صد بار سیاه کردم و باز نوشتم تا بدانی این دنیا بر مدار اندوه میچرخد وقتی تو نیستی...روح بزرگت شاد و آرام در فردوس برین!


کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم
نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی
نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از
من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب
عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی
قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی
که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود
گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز
به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

